بانک جامع اطلاعات فرش و دست بافته های ایران
 

  جستجو
 موزه فرش  
بازرگاني سبحه
 OldCarpet.com  
 مجله گره  
 مجله هالي
 سازمان توسعه تجارت ايران
 Miri Iranian Knots
 ICOC
 Araghchi Carpet
 DOMOTEX
 مرکز ملي فرش
 فرش در آيينه مجلات
 دسترسي اعضا
نام:
رمز عبور:


عضو جديد






 

نظر بدهيد! 

نسخه چاپ

 ارسال براي ديگران

 بازگشت




تاريخ درج: 13/11/90


تاريخ اقتصاد: ايران و كمپاني هند شرقي- 1تا3



90/11/13 - روزنامه دنياي اقتصاد
    
    دكتر لارنس لاكهارت (Lawrence lockhart)، پژوهشگر انگليسي كه چند سال در شركت نفت ايران و انگليس كار مي‌كرده و
    علاوه بر آن چند سال نيز در ايران ساكن بوده است، كتابي با عنوان انقراض سلسله صفويه نوشته است.
    آنچه مي‌خوانيد بخش‌هايي از اين كتاب است.

    
    تجارت ايران
    بخش نخست

     8/11/90
    از آنجا كه امتيازات دو كمپاني انگليسي در ايران مربوط به فرامين پادشاه بود و به عهد‌نامه بستگي نداشت، آن امتيازات بعد از مرگ شاه سليمان در ماه ژوئيه 1695 ملغي شد. بروس مي‌نويسد كه «در ايران تعهداتي كه پادشاه در امور جزئي، مثلا تجارت، مي‌كند پس از مرگ او ملغي محسوب مي‌شود. و بنابراين از جانشين او بايد تقاضا كرد كه آن تعهدات را تجديد يا امتيازات تازه‌اي تفويض كند.» نظر به اينكه نمايندگي كمپاني انگليسي هند شرقي به طور دائم در اصفهان سكونت داشت، به مجرد در گذشت شاه سليمان توانست در نتيجه مذاكرات طولاني، فرامين جديدي به دست آورد و با وجود سعي و مجاهدتي كه در اين راه مبذول داشت، نتوانست قبل از ژوئن 1697 به تحصيل بيست و يك فرمان مورد نظر موفق شود. اين فرامين درباره مطالب زير بود:
    1- ابقاي محل كار كمپاني در اصفهان.
    2- پس دادن محل كار كمپاني در شيراز توسط حاكم آن شهر (حاكم مذكور آن محل را به تصرف در آورده و محل بدتري به كمپاني داده بود).
    3- معافيت از پرداخت ماليات راه.
    4- حق صادر كردن لااقل دوازده اسب در سال.
    5- حق خريد پشم كرماني (راور) به هر مقدار.
    6- حق ساختن و صدور شراب.
    7- پرداخت باقي سهميه كمپاني از حقوق گمركي گمبرون.
    8- خوش‌رفتاري ماموران ايراني با انگليسي‌ها.
    9- تهيه نگاهبان براي كاروان‌هاي كمپاني در نقاط ناامن ايران.
    10- پس گرفتن كالاهاي كمپاني.
    11- حاكم گمبرون نبايد انگليسي‌ها را مجبور كند كه امتعه خودشان را به قيمتي كه او تعيين مي‌كند بفروشند. بلكه بايد مثل هر تاجر ديگري بخرد و پول نقد بپردازد.
    هنگامي كه فرمان مربوط به حقوق گمركي صادر شد، پرداخت سهم كمپاني چهار سال به تعويق افتاده بود. بنابراين، به شه‌بندر، يا رييس گمركات، امر داده شد كه باقيمانده سهم كمپاني را بپردازد.
    نماينده كمپاني انگليسي بعد از ورود خود به اصفهان، در فروش پارچه‌هايي كه مرتبا از گمبرون مي‌رسيد دچار اشكال شده بود. اولا، اميد كمپاني به اينكه شكست كشتي‌هاي ازمير در 1693 مانع از ورود پارچه‌هاي كمپاني لوان به ايران خواهد شد تا مدتي به ياس مبدل گرديد.
    گذشته از اين، نماينده كمپاني به زودي دريافت كه بعضي از بازرگانان ارمني كه توسط آنها قرار بود پارچه‌هاي كمپاني انگليسي به فروش برسد، به علت داشتن روابط ديرين با كمپاني لوان نمي‌خواستند آن را ترك كنند. در نتيجه، مقدار زيادي پارچه اضافي به جاي ماند و كمپاني انگليسي مجبور شد به بهاي كم آنها را به فروش برساند.كمپاني انگليسي به منظور توسعه فروش پارچه، اشخاصي را، به نام ويليام لي و تامس ميجر، به مشهد و تبريز فرستاد. در
    9 اكتبر 1696، لي از مشهد به نماينده كمپاني نوشت كه مشهد شهر بزرگ و پرجمعيتي است و بعد از شرح مختصري درباره مرقد امام رضا(ع)، نوشت: «در اينجا انواع و اقسام ميوه و آذوقه در نهايت خوبي و ارزاني يافت مي‌شود. و تا آنجا كه من مي‌دانم هواي شهر مثل هواي اروپاست. تجارت اين محل مربوط به هندوستان است. زيرا از آنجا هر نوع پارچه، شال، نيل و غيره مي‌آورند و امپراتوري مغول هم تا اينجا مسافت يك ماه بيشتر فاصله ندارد. از اصفهان كالاهايي از قبيل قهوه و شيريني و غيره وارد مي‌شود. راه اينجا تا هندوستان فعلا خراب است، به طوري كه قافله‌اي از آن سو نمي‌آيد. قومي به اسم ازبك، در ناحيه واقع بين هندوستان و اينجا، به جنگ داخلي سرگرم‌اند و به همين علت بازرگانان جرات نمي‌كنند از اين طريق تجارت كنند. از اينجا مقدار زيادي ماهوت كه ارامنه از اروپا مي‌آورند صادر مي‌شود. فعلا سيصد لنگه بار براي ارسال به شهري موسوم به كابل واقع در امپراتوري مغول حاضر است. تجارت در اينجا به حدي متزلزل است كه نمي‌توانم بهاي كالاها را به طور دقيق عرض كنم.»ويليام لي بعد مي‌نويسد كه نتوانسته است مقدار زيادي از پارچه‌هاي كمپاني را به فروش برساند. ولي اظهار اميدواري مي‌كند كه به محض باز شدن راه هندوستان شرايط بهتري به وجود مي‌آيد. در پايان‌نامه مي‌نويسد: «مجبورم در اينجا لباس ايراني بپوشم وگرنه نمي‌توانم از منزل خارج شوم، زيرا مردم كه طي عمر خود حتي يك نفر فرنگي نديده‌اند، تصور مي‌كنند آدم عجيبي است.»تامس ميجر هم بعد از ورود خود به تبريز در اوايل مارس 1696، به اصفهان گزارش داد ولي نامه او حاوي مطالب جالب نيست. معلوم نيست تا چه مدتي در مشهد ماند يا چه كسي به جانشيني او تعيين شد، ولي كمپاني در حدود بيست سال اشخاصي را در تبريز براي فروش پارچه و همچنين ارسال امتعه گرانبها به انگلستان، از طريق تركيه عثماني، نگاه داشت. به اين اشخاص رتبه محلي نايب كنسول اعطا مي‌شد.
    گرفتاري‌هاي نماينده كمپاني در اصفهان محدود به تحصيل ارقام (فرامين) و به دست آوردن سهميه عوايد گمركي گمبرون يا فروش پارچه‌هاي انگليسي نبود. گذشته از اينها، وي مجبور بود توجه زيادي به تجارت ابريشم معطوف دارد، زيرا بازرگانان ارمني تقريبا انحصار خريد و فروش آن را به دست آورده بودند.
    
    
    هلندي ها، انگليسي ها را كنار زدند
    بخش دوم
     9/11/90
     رقابت هلند و انگليس در جزاير جنوب و ديگر مناطق ايران به شكل مفصلي در كتاب «انقراض سلسله صفويه» نوشته دكتر لارنس لاكهارت پژوهشگر انگليسي بررسي شده است.
     آنچه مي خوانيد گزيده اي از شرح اين رقابت و رابطه كمپاني هاي انگليسي و هلندي با دربار ايران است.
     قطع تجارت از طريق تركيه در نتيجه جنگ با فرانسه، باعث افزايش بهاي ابريشم گرديد. از طرفي دولت ايران در سال 1698 از تهيه ابريشم خودداري كرد و فقط به هلندي ها اجازه خريد مقداري كه مقرر شده بود، داده شد. اشكال ديگر عبارت بود از تقاضاي مكرر دولت ايران براي كمك عليه اعراب مسقط.كمپاني هلندي هند شرقي، برخلاف كمپاني انگليسي، محل كار خود را از گمبرون به اصفهان انتقال نداد و فقط در شهر اخير شعبه اي تاسيس كرد. در واقع، آن كمپاني براي فروش پارچه خود مثل انگليسي ها با دشواري مواجه نبود و ابريشم لازم را آسان تر به دست مي آورد. ولي به زودي شكايت كرد كه تمام سهميه خود را دريافت نمي دارد. از طرف ديگر دست نمايندگان هلندي در مخارج محلي بازتر بود و در نتيجه، مي توانستند محل كار خود را زودتر از انگليسي ها تعمير كنند و اين حقيقت باعث شد كه «آبروي» انگليسي ها پيش ايرانيان ريخته شود. به طور كلي مي توان گفت كه هلندي ها در معامله با دولت ايران كمتر از انگليسي ها دچار مشكل بودند؛ زيرا نه تنها مقتدرتر از انگليسي ها بودند، بلكه رشوه هاي كلان و هداياي سنگيني به بزرگان ايران مي دادند.
     ****
     عمان در زمان امام سيف بن سلطان اول (1679-1711) بسيار آباد و ثروتمند شد و خود امام هم دارايي زيادي اندوخت و قسمت اعظم آن را براي تقويت ناوگان نيرومند خود صرف كرد. در زمان او، اعراب مسقط گذشته از ادامه جنگ با پرتغالي ها، از طريق دريا به غارت كشتي ها پرداختند و در ژانويه 1695 به كنگ حمله بردند و آن را غارت كردند و يكي از كشتي هاي پر از امتعه ارمني ها را كه در آن بندر لنگر انداخته بود به دست آوردند. از آنجا كه بيم حمله آنها به گمبرون نيز مي رفت، حاكم اين بندر نزد ناخدا برنگ وين، نماينده كمپاني (كه هنوز به اصفهان نرفته بود)، شتافت و گفت چون انگليسي ها و ايراني ها با يكديگر متفق اند (احتمالااشاره اي بود به عمليات اين دو قوم عليه هرمز در 1622) شايسته است كه كمپاني انگليسي كشتي هاي خود را در صورت حمله اعراب در اختيار ايراني ها بگذارد.برنگ وين توجهي به خواهش او نكرد و در پاسخ فقط گفت كه چند سال است كه كمپاني سهم خود را از عايدات گمرك گمبرون دريافت نداشته است. روساي كمپاني در بمبئي با آنكه مي دانستند در صورت امتناع از كمك رساندن به ايراني ها، دولت ايران ممكن است به پرتغالي ها متوسل شود، اظهار كردند كه حاضر به دخالت نيستند؛ زيرا اعراب مزاحم كشتي هاي انگليسي نشده اند. در اواخر 1695 اعراب هنوز مانع آزادي تجارت ايران بودند و برنگ وين پيش بيني كرد كه «اعراب براي هندوستان مثل مردم الجزيره براي اروپا ناراحتي ايجاد خواهند كرد.»هلندي ها هم حاضر نشدند با ايرانيان عليه اعراب همكاري كنند. پرتغالي ها تا حدي كمك كردند؛ ولي آن قدر نبود كه موثر واقع شود. مع الوصف اعراب از اين دخالت چنان خشمگين بودند كه تصميم به تلافي گرفتند. براي اين منظور ناوگان خود را به دو دسته كردند: يكي را به سواحل شرقي آفريقا و ديگري را به هندوستان فرستادند. دسته اول در نزديكي موم بسه قشون پياده كرد و آنجا را بعد از دو سال محاصره به تصرف درآورد و دسته ديگر به محل كار پرتغالي ها در مانگالور حمله برد و كشتي ها آنها را آتش زد.با وجود امتناع كمپاني انگليسي از دخالت در اين قضيه، دولت ايران به نماينده كمپاني در اصفهان پيشنهاد كرد كه اگر كمپاني چند كشتي و تعدادي سرباز براي تصرف مسقط در اختيار ايران بگذارد، پس از سقوط آن شهر غنايم جنگي به كمپاني داده خواهد شد و همان امتيازاتي را كه در گمبرون داشته تحصيل خواهد كرد. نظر به اينكه كمپاني در آن وقت داراي كشتي و سرباز اضافي نبود، نماينده جواب مبهمي داد. در نتيجه امتناع انگليسي ها و هلندي ها و ناتواني پرتغالي ها در رساندن كمك موثر، ايراني ها متوسل به فرانسوي ها شدند.
     حال بپردازيم به امور دو كمپاني انگليسي و هلندي در ايران. در سال هاي 1695 و 1696 اوضاع چنان نامساعد بود كه بروس نوشت:«اطلاعاتي كه از گمبرون و اصفهان در اين فصل به دست مي آيد، دلايل بي ثباتي از تجارت در كشوري است كه دولت آن متغير و مستبد است و نمي توان امور تجارت را جز به مستخدمان و بازرگاناني كه در پيشرفت آن ذي علاقه اند سپرد.»با وجود اين، امور كمپاني رو به بهبودي نهاد و چنان كه ديديم، كمپاني در تابستان 1697 تمام فرامين مورد نظر خود را دريافت داشت.دو سال بعد، كمپاني مورد عنايت مخصوص شاه واقع گرديد و اين قضيه باعث ناراحتي هلندي ها شد. روزي كه شاه از محل كار كمپاني در اصفهان عبور مي كرد، چنان از وضع ظاهري آن خوشش آمد (با آنكه محل مذكور احتياج به تعمير داشت) كه گفت مايل است از آن ديدن كند. به شرط آنكه طوري بشود كه به مقام و حيثيت او لطمه اي وارد نيايد. پس از آنكه معلوم شد كه شاه عباس اول در هشتاد سال پيش از آن محل ديدن كرده و سابقه اي ايجاد كرده است، اشكال كار برطرف شد و شاه با بانوان حرم، در صبح 4 اوت 24 ژوئيه 1699، به آن محل قدم نهاد. بروس بازديد شاه و پذيرايي از او را چنين شرح مي دهد:
     «در زير نظر ماموران ايراني بسيار كوشيديم كه اتاق بزرگ را آراسته كنيم و تخت نسبتا مجللي در آنجا ساختيم. در راه هاي باغ و راهروها قالي هاي نفيس و از بهترين پارچه هاي انگليسي گسترديم و مقداري ميوه و مرغوب ترين شراب ها را تهيه كرديم. سپس انگليسي ها از آن محل دور شدند و امور را به دست زن ها سپردند و دستور دادند كه از پادشاه و بانوان حرم باشكوه و جلال تمام پذيرايي كنند. در ضمن سه عريضه به جاي نهادند: در يكي نوشتند كه پذيرايي آنها ناقابل است و در عريضه دوم خواهش كردند كه به خواجه سرايان امر شود كه مردم را از نگاه كردن از سوراخ هاي ساختمان جهت ديدن شاه و بانوان حرم باز دارند و ديگر آنكه چون نمي خواهند اعلي حضرت را با خواهش هاي خود ناراحت كنند، به اعتمادالدوله امر فرمايند آنها را بپذيرد.
     شاه نه تنها از آن پذيرايي و ميوه و شرابي كه تقديم شده بود خشنود شد، بلكه اظهار داشت مايل است يك بار ديگر از آنجا ديدن كند. اگرچه مخارج اين بازديد به چهارصد تومان بالغ مي شد، ولي نماينده كمپاني به روساي خود نوشت كه ضروري و اجتناب ناپذير است و ممكن است نتايجي داشته باشد كه به نفع كمپاني تمام شود، يعني تجارت و امتيازاتي را كه اين كمپاني داراست براساس محكم تري قرار دهد.»
     اين پذيرايي اگرچه گران تمام شد وليكن نماينده كمپاني از نتايج آن بسيار خشنود بود زيرا شه بندر گمبرون، بدون ترديد در اثر فرمان شاه، فورا هزار تومان به كمپاني پرداخت و قول داد دو هزار تومان در ماه مارس آينده بپردازد. همچنين پيدا بود كه انگليسي ها در اين وقت مورد توجه شاه بودند. در صورتي كه هلندي ها اين موقعيت را نداشتند، زيرا هنگامي كه خواستند اجازه ساختن قلعه اي در گمبرون به دست آورند، تقاضاي آنها بي درنگ رد شد.هلندي ها طبعا از موفقيت رقباي خود خشمگين بودند و بسيار زحمت كشيدند كه پادشاه از محل كار آنها در اصفهان ديدن كند و مي گفتند كه كمپاني انگليسي و ملت انگليس از آنها پايين تر است، زيرا رييس آنها پادشاه انگليس شده است. بروس، نماينده انگليس درباره هلندي ها مي گفت: «اينها نوكران بازرگاناني هستند كه چون پادشاه ندارند در نظر پادشاه ايران بي ارزش اند. بنابراين شاه درخواست آنها را مبني بر ديدن محل كار آنها نپذيرفت و اگرچه شاه براي بار دوم به محل كار انگليسي ها نيامد، در دوم سپتامبر 1699 براي نماينده آنها خلعتي به انضمام شمشيري مرصع و اسبي فرستاد. اين جريان مساعد باعث شد كه نماينده به روساي خود نوشت كه رجاي واثق دارد كه امتيازات كمپاني تثبيت شود و تجارت آن رونق گيرد.»
     اگرچه بازديد شاه از محل كار انگليسي ها باعث اختلاف انگليسي ها و هلندي ها شد، ولي تاثير آن ديري نپاييد. در اين هنگام در كشور هلند نتايج نيم قرن جنگ احساس مي شد و كمپاني هلندي هند شرقي اگر هنوز قوي بود ولي قدرت سابق را نداشت. گذشته از اين، سياست تجاوزكارانه لوئي چهاردهم انگليسي ها و هلندي ها را به رهبري گيوم د/ اورانژ متحد ساخته بود.
     در اين ضمن در انگلستان و نواحي ديگر اوضاع به نفع كمپاني انگليسي هند شرقي نبود. در سال 1695 پنج كشتي كمپاني مذكور به بهاي يك ميليون ليره در دو جنگ با فرانسوي ها از دست رفت. همچنان كه بعد از شكست پادگان در ازمير در دو سال قبل از آن پيش آمد، به قول برنت: «مردم لندن بسيار ناراضي بودند و شكايت مي كردند كه نه وزارت درياداري و نه دولت براي حفظ ثروت ملي اقدامي نمي كند.»
     كمپاني همچنين از فعاليت هاي قاچاقچيان زيان مي ديد. اين اشخاص در سال 1691 شركتي به نام داوگيت تشكيل داده بودند. سه سال بعد مجلس عوام اعلام كرد كه تمام مردم انگلستان حق تجارت در شرق را خواهند داشت، مگر در مواردي كه پارلمان مجاز نداند. اين بيانيه باعث تشكيل كمپاني هند شرقي در سال 1698 گرديد و در ازاي پرداخت دو ميليون ليره به عنوان قرض، توانست كمك دولت را جلب كند. كشمكشي كه ميان دو كمپاني درگرفت گذشته از آنكه به تجارت زيان رسانيد، باعث اختلاف سياسي نيز شد؛ زيرا محافظه كاران با كمپاني سابق و مخالفان آنها با كمپاني جديد، موافق بودند.
     رقابت ميان كمپاني قديم و جديد، تا آنجا كه مربوط به تجارت با ايران بود، به زودي نتايج مطلوبي را كه بازديد شاه از محل كار كمپاني در اصفهان به بار آورده بود از بين برد. هلندي ها از اين جريان طبعا زياد استفاده كردند و توانستند محل كار خود را در اصفهان وسيع تر كنند و تقريبا آن را به صورت قلعه درآوردند. در صورتي كه محل كار كمپاني انگليسي در آنجا كهنه شده بود و بيش از پيش احتياج به تعمير داشت، كوتاهي انگليسي ها در بهتر ساختن وضع ظاهري آن باعث شد كه دولت ايران و بازرگانان تصور كنند كه انگليسي ها قصد ندارند تجارت خود را در پايتخت ايران يا نقاط ديگر اين كشور احيا كنند.
     ولي اثرات بد رقابت ميان دو كمپاني انگليسي به زودي معلوم شد و در سال 1702 پارلمان انگلستان قانوني گذرانيد و آن دو را به صورت شركت واحدي درآورد. سه سال بعد، در بيستم اوت 1705، كمپاني سابق مورد عفو پارلمان قرار گرفت و تمام جنايات و گناه هايي كه از «ابتداي آفرينش عالم» مرتكب شده بود، بخشيده شد. در بيست ونهم سپتامبر 1708، در نتيجه فتواي گودولفين، دو كمپاني مذكور به صورت «شركت واحد بازرگانان انگليسي كه تا هند شرقي به تجارت مشغولند» درآمد.
     طبق اين فتوا، كمپاني قرار شد يك ميليون و دويست هزار ليره به دولت بپردازد و از قروضي كه قرار بود در ظرف سه سال پس بگيرد، چشم بپوشد. اشغال بصره توسط ايران كه از 914 تا 941 هـ . ق ادامه داشت باعث رونق تجارت آن شهر شد. همچنين كمپاني انگليسي هند شرقي كه در آنجا شعبه اي داشت، سود فراوان برد. از طرف ديگر، يكي از كشتي هاي آنكه حامل مهمان و آذوقه به مقصد بصره بود، بعد از دوره اشغالي ايران توسط حاكم بصره بازداشت شد و آن قدر در آنجا ماند كه دوره بادهاي موسمي سپري شد و اين خود به كمپاني زيان رسانيد. در سپتامبر، نماينده كمپاني نامه هاي به اعتمادالدوله نوشت و غرامت حاصله را كه بالغ بر 230 ليره مي شد، مطالبه كرد و همچنين از وي خواست كه سهم كمپاني را از عوايد گمبرون كه مدتي به تعويق افتاده بود بپردازد.
     در اين ضمن، هلندي ها بر سر حقوق و امتيازات خود و همچنين مقدار ابريشمي كه بايد بخرند با دولت ايران وارد كشمكش شدند و تا چند سالي به علت گراني بهاي ابريشم نتوانستند مقداري را كه قرار بود خريداري كنند و دولت ايران شكايت مي كرد كه از عايدي خود محروم شده است. در سال 1695، دولت مذكور از فروش ابريشم به هلندي ها مطلقا امتناع كرد، به بهانه اينكه اين كالاناياب شده است (در صورتي كه هلندي ها در آن وقت مايل به خريداري آن بودند.) علت آن بود كه مقدار زيادي ابريشم به روسيه ارسال شده بود.
     از آنجا كه ممكن نبود تمام اختلافات به وسيله نماينده كمپاني در اصفهان تسويه شود، ژاكوب هوگ كامر رييس كمپاني در گمبرون با مقام سفارت به پايتخت فرستاده شد (بهار 1701) بعد از مباحثات مفصل و دشوار با دولت ايران، هوگ كامرموفق شد عهدنامه اي با شرايط رضايت بخش منعقد كند. در مورد ابريشم موافقت شد كه هلندي ها هر ساله صد لنگه بار، از قرار باري 44 تومان، دريافت دارند و در صورتي كه نتوانند اين مقدار را صادر كنند معادل بهاي صد لنگه بار را به دولت ايران بپردازند.
     هلندي ها اگرچه از نتيجه ماموريت هوگ كامر راضي بودند، ولي به زودي دريافتند كه وضع مساعدي كه پيش آمده بود ديري نخواهد پاييد. چنانكه گفتيم، از اعتبار كمپاني انگليسي هند شرقي در اصفهان به علت ظاهر خراب محل كار آن كاسته شده بود. گذشته از اين، واقعه اي روي داد كه در نظريه ايراني ها درباره انگليسي ها تاثير عميقي بخشيد و آن از اين قرار بود كه يكي از كشتي هاي كمپاني مذكور بعد از نبرد سختي با اعراب مسقط به چنگ آنها افتاد. ايراني ها همچنين مي دانستند كه امپراتوري مغول دائما در امور تجاري كمپاني اشكال تراشي مي كند. نماينده كمپاني گزارش داد كه اگر براي تجديد اعتبار از دست رفته آن اقدامي نشود، عوايد آن پيوسته تقليل خواهد يافت.
    
    
    تجارت ايران
    پايان غم‌انگيز كتلار هلندي
    بخش سوم

     10/11/90
    هلندي‌ها شايد در ورود به بنادر و جزاير واقع در خليج‌فارس زودتر از ساير كشور‌ها دست‌به‌كار شدند، اما همانند انگليسي‌ها پايداري نشان ندادند. آنچه مي‌خوانيد، بخش ديگري از سرنوشت كمپاني هند شرقي هلندي است.
    
    هيات‌مديره كمپاني در لندن از خطر اعراب واقف بود و در آغاز سال 1705 به رييس آن در بمبئي اطلاع داد: «جنگ در اروپا مانع از آن است كه سربازاني جهت پاك كردن اقيانوس هند از وجود دزدان دريايي يا تقويت پادگان بمبئي، بفرستند. بعد از استقرار صلح بايد نهايت سعي و مجاهدت مبذول دارند كه نه فقط پادگان مذكور قوي شود، بلكه كشتي‌هاي مسلح براي از بين بردن اعراب مسقط ارسال گردد.»
    با وجود آنكه اعراب كشتي ناخدا مرويل را ضبط كردند، چارلز لاك‌ير توانست سال بعد از مسقط بازديد كند (1706). شرحي كه درباره اين شهر و پادگان امام مي‌نويسد در جاي ديگر اين كتاب نقل شده است.
    اعراب مسقط اگرچه به عمليات خود عليه كشتي‌هاي ايراني و پرتغالي ادامه دادند، ولي ظاهرا از حمله به كشتي‌هاي كمپاني انگليسي هند شرقي خودداري مي‌كردند و معلوم نيست كه به كشتي‌هاي هلندي‌ها نيز حمله كرده باشند. گذشته از اين، بعد از آن كه در نتيجه عهدنامه اوترخت، با فرانسه صلح شد، هم انگليسي‌ها و هم هلندي‌ها توانستند به تقويت كشتي‌هاي خود در خليج فارس و بحر عمان بپردازند. در سال 1716، كمپاني انگليسي هند شرقي دو كشتي كوچك، به نام گرب، در سورات جهت حمل و نقل در خليج فارس و نواحي مجاور ساخت.
    يكي از آنها، به نام بريتانيا، داراي 18 توپ بود و گنجايش 140 نفر را داشت و ديگري به نام فيم، داراي 16 توپ و به گنجايش 120 نفر بود.
    اكنون نظري به اوضاع كمپاني انگليسي هند شرقي در ايران بيفكنيم. بعد از مرگ ادوارد اون و پرسكات، جان لاك به عنوان نماينده انتخاب شد. شخص اخير توانست تا آغاز سال 1707 باقي سهام كمپاني گمبرون را از عوايد گمركي گمبرون به دست آورد. وي دريافت كه تجارت پارچه كمپاني دستخوش حوادث گوناگون است؛ به اين معني كه در سال 1706 از فروش اين كالا 16 درصد استفاده كرده بود در صورتي كه سال بعد آن را با ضرر فروخت.
    در ماه مه 1707، يك بازرگان انگليسي، به نام اسكترگود، به همراه تاجر ديگري، موسم به پطر كورگن ون، از گمبرون به اصفهان رفت و چند ماهي در آنجا ماند و سپس به خليج فارس بازگشت. اسكترگود در اين مدت خاطرات روزانه خود را مي‌نوشت، ولي نكته جالب توجهي را ضبط نكرده است. سر ويليام فاستر در مقدمه‌اي كه بر كتاب خانواده اسكترگود و كمپاني هند شرقي نوشت، يادداشت‌هاي روزانه اين شخص را مبتذل دانست و متذكر شد كه وي از مناظري كه ديده و اشخاصي كه ملاقات كرده و مخاطراتي كه متحمل شده چيزي ننوشته و فقط به ذكر وقايع روزانه اكتفا كرده است.
    باعث تاسف است كه به استثناي ويليام كاكل كه اطلاعات ذي‌قيمتي درباره زندگي نادرشاه به جيمز فريزر اهل ريليگ داد، هيچ كدام از اعضاي كمپاني انگليسي هند شرقي در ايران در اواخر قرن هفدهم و نيمه اول قرن هيجدهم درباره اين كشور چيزي ننوشته و علاقه‌اي به خوب ياد گرفتن زبان فارسي نشان نداده‌اند. بايد اعتراف كرد كه كارمندان كمپاني هلندي هند شرقي بهتر در اين زمينه كار كردند، مسلما بزرگ‌ترين دانشمندي كه بين سنوات 1694 و 1730 در خدمت آن كمپاني كار مي‌كرد، جان جوز و كتلار بود. مشاراليه زبان فارسي را نسبتا خوب ياد گرفت، ولي اهميت كار او در اين است كه براي نخستين بار دستور زبان هندي را تاليف كرد و اين كتاب را در حدود سي سال قبل از كتاب شولتز به پايان رسانيد. مع‌الوصف، بيست و پنج سال قبل از آغاز قرني كه مورد نظر ماست، شخص ديگري، به نام هربرت دوياگر، بهتر از كتلار كار كرد. شاردن كه معاصر و دوست او بود مي‌نويسد: «در سال 1662 در اصفهان با رييس كمپاني هلندي‌ها بسيار دوست شدم. اين شخص كه مرد دانشمندي بود، هربرت دوباگر نام داشت. براي تعيين ارزش او كافي است، بگويم كه گليوس استاد معروف زبان‌هاي شرقي او را شايسته‌ترين شاگرد براي اشغال كرسي استادي بعد از خود مي‌دانست.»
    در اوايل 1706 به نمايندگان دو كمپاني انگليسي و هلندي در اصفهان خبر رسيد كه نماينده فرانسه به نام جام باتيست فابر، ‌وارد ايروان شده است، ولي مرگ او و همچنين عياشي معشوقه‌اش به نام ماري پتي، به آنها فهماند كه كوشش فرانسوي‌ها براي احياي تجارت با ايران جدي نيست، اما پس از آنكه پيرو ويكتور ميشل از طرف فريول سفير فرانسه در قسطنطنيه به رياست هيات فرانسوي منصوب شد، قضيه رنگ ديگري به خود گرفت. نماينده جديد ماري پتي را به فرانسه فرستاد و در اصفهان براي انعقاد يك معاهده تجاري به مذاكرات پرداخت و با وجود اشكال‌تراشي انگليسي‌ها و هلندي‌ها توانست در 1708 معاهده‌اي منعقد كند، ولي فرانسه تا چند سالي از شرايط مساعد آن معاهده استفاده نكرد.
    پس از آنكه نمايندگان انگليسي و هلندي در اصفهان از ورود اسرائيل اوري و همراهان بسيار او به شماخي آگاه شدند، به اتفاق ميشل كوشيدند دولت ايران را وادارند كه از پيشرفت اين هيات روسي جلوگيري كند، ولي به عللي كه گفتيم زحمات آنها بي‌نتيجه ماند. اگرچه اوري به پايتخت رسيد، ولي در تجارت ايران يا روسيه تغييري حاصل نشد، زيرا اوضاع آشفته نواحي شمال غربي ايران تا مدتي مانع توسعه تجاري بود.
    از يك منبع فرانسوي برمي‌آيد كه انگليسي‌ها و هلندي‌ها در اصفهان در سال 1712 گرفتار اشكالاتي بودند، به طوري كه انگليسي‌ها مجبور شده بودند مبالغ گزافي به شاه و اشخاص ديگر بپردازند و براي اين منظور از دلالان هندي قرض كرده بودند. هلندي‌ها هم نمي‌توانستند مبلغ 14000 توماني را كه «از راه بي‌احتياطي پرداخته بودند» به دست آورند. معلوم نيست كه اين دو كمپاني مبالغ مذكور را وصول كردند يا نه.تا مدتي درباره كمپاني انگليسي هند شرقي اطلاعي نداريم، زيرا وقايعي كه ضبط شده بسيار جزئي است. ولي درباره هلندي‌ها اطلاعات بيشتري در دست است.
    در بهار سال 1715 يك نماينده ايراني به نام محمد جعفر بيگ با دستورهايي از طرف شاه براي اداره امور كمپاني در ايران به شهر باتاويا رسيد. كمپاني از پذيرفتن آن دستورها امتناع كرد و چون به نظر مي‌رسيد كه محمدجعفر بيگ اختيار تغيير دادن آنها را ندارد، تصميم گرفته شد نماينده‌اي به اصفهان فرستاده شود. شخصي كه براي اين ماموريت معين شد جان جوزواكتلار بود كه به فضايل او در فوق اشاره كرديم. كتلار كه يكي از اعضاي عالي‌رتبه كمپاني هلندي هند شرقي در هندوستان به شمار مي‌رفت، در سه سال قبل مهارت و كارداني خود را در مذاكرات با بهادرشاه نشان داده بود.
    كتلار در اوايل اكتبر 1716 با عده‌اي از كارمندان كمپاني به گمبرون رسيد. اين هيات مدتي در گمبرون منتظر ورود شش فيلي شد كه قرار بود به شاه تقديم شود. در پنجم آوريل 1717 كتلار و ساير اعضاي هيات عازم اصفهان شدند و گردش‌كنان در سي‌ام مه به پايتخت رسيدند. ورود كتلار به اين شهر در حالي كه سربازان همراه او لباس سرخ و اعضاي هيات او جامه‌هاي فاخر پوشيده بودند نظير سفر مجلل و با شكوه او به لاهور بود. جان بل اهل انترموني، كه در آن وقت در اصفهان بود،‌ مي‌نويسد:
    «مامور هلندي جناب فن كتلار فرستاده حكومت باتلاويا در دربار شاه رسما وارد اصفهان شد. در جلوي او شش فيلي كه حاكم براي شاه تقديم كرده بود حركت مي‌كردند. عده زيادي همراه او مي‌آمدند و چند تن از محترمين نيز با او بودند. ورود او چنان با شكوه بود كه گويي سفيري از يكي از دربارهاي اروپا رسيده است. كتلار در محل كار كمپاني اقامت كرد. از قراري به من مي‌گفت در كورلند متولد شده است و در جواني به عنوان سرباز در خدمت كمپاني هلندي هند شرقي درآمده و در نتيجه استعداد و كفايت خارق‌العاده خود توانسته خود را از آن شغل پست به مقام افتخارآميزي كه فعلا دارد برساند.»
    در 12 ژوئن كتلار با اعضاي هيات اعزامي به حضور شاه رسيد و هداياي كمپاني را تقديم داشت. هنگامي كه شش فيل مذكور را پيش آوردند، بزرگ‌ترين آنها به شاه تعظيم كرد. شاه در هفتم ژوئيه دوباره كتلار را به حضور پذيرفت. چهار روز بعدكتلار به مذاكرات پرداخت و او با اعتمادالدوله فتحعلي‌خان داغستاني و سپس با مستوفي خاصه وارد مباحثه شد. در اين گفت‌و‌گوها، كتلار خواستار تجديد حقوق و امتيازاتي شد كه هوگ كامر در شانزده سال قبل دريافت داشته بود، ولي فتحعلي‌خان پاسخ داد كه حقوق و امتيازات مذكور به پايان رسيده است.
    سپس بر سر دو مبلغ هنگفت كه پطر مكاره، يكي از روساي سابق كمپاني، به شاه قرض داده بود اشكالاتي پيش آمد. در اين مباحثات، مستوفي خاصه بيشتر از همه اظهار مخالفت مي‌كرد.
    با وجود اين، در بيست و نهم اوت، كتلار موفق شد پنج فرمان به دست آورد كه علاوه بر تفويض تمام امتيازات سابق به كمپاني، شرايط بدي را كه محمد جعفر در باتاويا پيشنهاد كرده بود، كان لم يكن محسوب مي‌داشت. كتلار قدرداني و تشكر خود را با تقديم هدايا به فتحعلي‌خان داغستاني و مستوفي خاصه ابراز كرد.
    در اين مدت ميان اعضاي اين هيات و اعضاي هيات ولينسكي روابط دوستانه برقرار شد. قبل از آنكه هيات اعزامي روسي از اصفهان بيرون رود، شاه بزرگ‌ترين فيلي را كه از هلندي‌ها دريافت داشته بود، به عنوان هديه به تزار، به ولينسكي سپرد.
    كتلار اگرچه به مقصود اصلي خود رسيده بود، وليكن منظور ايراني‌ها برآورده نشد. تقاضاي آنها اين بود كه با كمك هلندي‌ها به اعراب مسقط حمله برند. در اين وقت اعراب مذكور بحرين را تصرف كرده بودند و گمبرون را تهديد مي‌كردند. فتحعلي‌خان كتلار را احضار كرد و از او خواست كه دو كشتي كمپاني را براي پس گرفتن بحرين ارسال دارد. كتلار به صراحت، ولي مودبانه پاسخ داد كه اجازه چنين اقدامي را ندارد. اگرچه شاه در 29 اكتبر به كتلار اجازه بازگشت داد، ولي فتحعلي‌خان دوباره او را در 17 نوامبر به حضور طلبيد و تقاضاي سابق را تكرار كرد. كتلار كه در اين وقت حال خوشي نداشت در امتناع خود پافشاري كرد.
    كتلار با وجود كشمكش بر سر مساله كمك به ايراني‌ها عليه اعراب مسقط و ضعف و ناتواني خود، در اواخر نوامبر با اعضاي هيات، عازم گمبرون شد. ضمن سفر به آنها خبر رسيد كه اعراب در جزيره هرمز پياده شده به محاصره قلعه پرداخته‌اند و گذشته از اين، بيم اين بود كه به گمبرون حمله كنند. كتلار، باوجود ناتواني، به همراهي اعضاي هيات اعزامي به گمبرون شتافت و در 19 ژانويه 1718 به آنجا رسيد. يكي از كشتي‌هاي هلندي، به نام هرينگ توين، آماده شده بود كه كتلار را به باتاويا ببرد ولي مقدر نبود كه سفير سوار كشتي شود. به مجرد ورود او فرمانده پادگان ايراني خواهان استفاده كشتي عليه اعراب شد و وقتي كه هلندي‌ها با اين تقاضا موافقت نكردند، ايراني‌ها محل كار آنان را در محاصره گرفتند و مانع ورود آذوقه و غيره به آنجا شدند. دو روز بعد كتلار دچار تب شديدي شد و بعد از مدت كوتاهي درگذشت. وقتي خبر مرگ او منتشر شد، ايراني‌ها دست از محاصره محل كار هلندي‌ها برداشتند و به آنها اجازه دادند كه جنازه سفير را در گورستان خارج از شهر به خاك بسپارند. مراسم تدفين با شكوه و جلال تمام انجام گرفت و سپس هرمي به ارتفاع سي ذراع بر سر آرامگاه او ساخته شد.
    به اين ترتيب ماموريتي كه كتلار با نهايت موفقيت انجام داده بود به طور غم‌انگيزي به پايان رسيد.
    دولت ايران مسلما حق داشت از اوضاع خليج‌فارس نگران باشد. در 1717 اعراب مسقط و متفقين جواسمي آنها قشم و لارك و جزاير بحرين را به تصرف درآورده، همچنان كه گفتيم، قلعه هرمز را محاصره كرده بودند. اگرچه در جزاير ديگر به پيروزي رسيده بودند، ولي نتوانستند قلعه هرمز را باوجود هفت ماه محاصره تصرف كنند.
    باوجود اوضاع آشفته در خليج فارس و نواحي مجاور آن، بسياري از كشتي‌هاي هلندي و انگليسي به گمبرون مي‌آمدند و در سال 1720 در حدود هيجده تا بيست كشتي انگليسي به اين بندر وارد شد.در ايران، به طور كلي مرحله انحطاط به‌تدريج تندتر مي‌شد و وضع تجارت در اين كشور نيز نامساعدتر مي‌گرديد. هنگامي كه محمود غلجايي براي نخستين بار در اواخر 1719 به كرمان حمله كرد، انگليسي‌ها محل كار خود را در اين شهر تخليه كردند ولي بعد از بازگشت او به قندهار، در بهار بعد، دوباره بازگشتند.
    
    
    تجارت در دوزخ
    بخش چهارم
     11/11/90
     نامگذاري گمبرون و حكايت تجارت و زندگي در اين بندر مهم تجاري ايران از جمله بخش هاي خواندني كتاب «انقراض سلسله صفويه» نوشته لارنس لاكهارت است. آنچه مي خوانيد گزيده اي از مطالب اين كتاب درباره تجارت در اين بندر در قرن 17 ميلادي است.
     طوايف بلوچ كه از ضعف دولت ايران در سركوبي ابدالي ها و غلجايي ها خبر داشتند به حملات خود بيش از پيش ادامه دادند و در نواحي بيشتري به تاخت و تاز پرداختند. پس از آنكه لطفعلي خان داغستاني برادرزاده اعتمادالدوله از سواحل خليج فارس فرا خوانده شد (وي لشكري براي حمله به عمان فراهم آورده بود)، بلوچ ها در اوايل زمستان 1720 تا لار پيش آمدند و به محل كار هلندي ها در آنجا حمله بردند. اما دوازده نفر هلندي كه در آنجا كار مي كردند به شدت از خود دفاع كردند.
     بلوچ ها سپس متوجه گمبرون شدند و در ماه دسامبر چهار هزار نفر از آنها به آن بندر درآمدند. ناخدا الكساندر هميلتن كه در آن وقت در گمبرون بود با عده اي از ملوانان به كمك كارمندان كمپاني انگليسي هند شرقي شتافت. عده مدافعان در حدود پنجاه تن بود. هميلتن درباره آنچه روي داد مي نويسد:
     «از قصد آنها 10 روز قبل از ورودشان اطلاع داشتيم و به اين ترتيب، ما و هلندي ها محل كار خودمان را به بهترين وجه مستحكم ساختيم: توپ هاي كوچكي بر بالاي ديوارها روي محورهاي چرخنده نصب كرديم و براي قرار دادن توپ هاي بزرگ جهت حفاظت راه هاي محل كارمان، سوراخ هايي در ديوار ساختيم. حاكم شهر هر شب توپ شليك مي كرد تا دشمن بداند كه وي آدم شجاعي است، ولي در پانزدهم دسامبر دشمن به شهر نزديك شد و حاكم چنان ترسيد كه با وجود آنكه يك ديوار بلند گلي ميان او و مهاجمان حائل بود، سوار بر اسب شد و به يكي از قلاع ساحلي پناه برد و چند توپ پر بر جا گذاشت.
     بلوچ ها اول به محله غربي شهر در جايي كه محل كار ما قرار دارد، آمدند و به سرعت از ديوارهاي گلي گذشتند ولي با توپ هاي خود از آنها پذيرايي گرمي كرديم. مهاجمان به زودي به اشتباه خود پي بردند و دوباره با عجله عقب نشستند. روز ديگر با هم مشورت كردند كه چگونه مجددا به حمله بپردازند، ولي كسي نبود كه سايرين را رهبري كند و روز بعد تصميم گرفتند به هلندي ها كه از ما سه مرتبه قوي تر بودند حمله كنند، ولي با همان مقاومت و دفاع ما مواجه شدند. هلندي ها در محل كار خود انباري داشتند و كالايي به بهاي بيست هزار ليره استرلينگ در آنجا گذاشته بودند. بلوچ ها به اين انبار حمله كردند و از هلندي ها دوازده نفر كشته و در حدود هشت تا ده نفر زخمي شدند. بلوچ ها تا يك ماه در نواحي مجاور ما مشغول تاخت و تاز بودند تا آنكه به آنها فرمان رسيد بازگردند.»
     در يادداشت هاي روزانه گمبرون نوشته شده است كه هلندي ها در اين كشمكش رهبر بلوچ ها و بسياري از آنها را به هلاكت رساندند. همان منبع ذكر مي كند كه پادگان ايراني هيچ گونه مقاومتي نكرد و به مهاجمان اجازه داد عده اي اسير و تعداد زيادي اغنام و احشام با خود ببرند.
     روحيه ايرانيان در اين وقت بسيار خراب بود، زيرا از ابدالي ها و غلجايي ها چند بار شكست خورده بودند و بعد از عزل و كور كردن فتحعلي خان داغستاني در هشتم دسامبر اوضاع كشور بسيار آشفته بود. بعد از عزل شخص مذكور، برادرزاده اش لطفعلي خان بازداشت شد و قوايي كه فراهم آورده بود متفرق گرديد و به اين ترتيب تنها سنگري كه در برابر شورش و حمله در جنوب و جنوب غربي كشور وجود داشت از ميان رفت.
     ايضا در يادداشت هاي روزانه گمبرون، مورخ 26ر15 سپتامبر 1721، ذكر شده است كه «افغان ها تا حدود اصفهان را نيز به باد غارت مي دهند و بسياري از تجار و كالاها را با خود مي برند و به طور كلي تجارت در ايران را خراب كرده اند.» در همان يادداشت ها نوشته شده است كه اصفهان بهترين بازار براي فروش ماهوت است؛ ولي متذكر مي شود كه مخارج محل كار در آنجا بسيار زياد و بالغ بر 175000 شاهي يا سه هزار ليره در سال مي شود. نماينده كمپاني براي توجيه اين مبلغ مي گفت: «بايد در نظر داشت كه محل كمپاني در شهري واقع است كه مردم آن در تجمل زندگي مي كنند و ظاهر آراسته آن محل براي شهرت و اعتبار كمپاني ضروري است.»
     نماينده كمپاني بعد از شرح مختصري درباره محل كار كمپاني در كرمان و پشم اين ناحيه، مي نويسد كه نامه اي به اعتمادالدوله (محمد قليخان شاملو) نوشته است به اميد آنكه امتيازات مساعدتري براي تجارت كسب كند. در پايان شكايت مي كند كه «هر حق يا امتيازي كه كمپاني از پادشاه ايران دريافت داشته لغو شده است و بسياري از آنها كه در نتيجه فرامين مكرر تجديد شده چند ماه بيشتر دوام نداشته است»؛ معلوم نيست چه جوابي به نماينده مذكور داده شده است. با در نظر گرفتن وقايعي كه به زودي روي داد، شكايت نماينده كمپاني بي اثر بود، زيرا حمله دوم غلجايي ها مدت كوتاهي بعد از آن به وقوع پيوست و تمام اوضاع كشور را آشفته كرد.
    
    
     كمپاني ها در گمبرون
     1- گمبرون (بندرعباس)

     هنگامي كه آلفونس دو آلبوكرك جزيره هرمز را در سال 1514 به تصرف درآورد، ناحيه باريك ساحلي، واقع در خاك ايران را كه شهر گمرو در آن قرار داشت نيز اشغال كرد؛ و پرتغالي ها تا يك قرن بعد از اين شهر براي حمل كالابه هرمز و بالعكس استفاده كردند. ولي چون هرمز داراي اهميت بيشتري بود، آن شهر چندان مورد توجه نبود. شايد جان نيوبري نخستين فرد انگليسي باشد كه از گمرو ديدن كرد. درباره آن شرحي جز اين نمي دهد كه آن شهر سابقا در تصرف پادشاهان لار و بعد پادشاهان هرمزي بود و پرتغالي ها در آنجا قصري با هفت هشت سرباز دارند.
     در سال 1614 داودخان، برادر امامقلي خان، حاكم معروف فارس، شهر گمرو و ناحيه باريك ساحلي را از دست پرتغالي ها بيرون آورد. دو سال بعد ادوارد كاناك از گمرو، يا به قول او گمبرون، ديدن كرد و از امكانات استفاده از آن بندر آگاه شد و اظهار اميدواري كرد كه كمپاني هند شرقي بتواند، در «آغوش پرتغالي ها»، يك سال ديگر در بندر آباد گمبرون بماند. بعد مي نويسد كه گمبرون بهترين بندر ايران است و همه نوع كشتي، در تحت حفاظت قلعه محكمي، مي تواند در آنجا لنگر اندازد.
     شش سال بعد، چنان كه ديديم، بندر گمبرون سقوط كرد و به كمپاني هند شرقي همان امتيازاتي كه ممكن بود در هرمز داشته باشد اعطا گرديد و كمپاني نيز مركز كار خود را از جاسك به آن شهر انتقال داد.
     در اسناد و كتب قرن هفدهم و هجدهم نام گمبرون به صورت هاي گوناگون از قبيل گمرو، گمبرون، گمبرن، كمرون، كومورون و كوماران يو ديده مي شود. شاردن و عده ديگري از نويسندگان تصور مي كردند كه آن نام وجه تسميه غلطي از لغت تركي «گمرگ» است. ولي اين موضوع صحت ندارد. همچنين آن نام از كلمه پرتغالي «كوماران يو» كه به معني ميگوست، مشتق نشده است. الكساندر هميلتن، كه با كشتي خود غالبا به گمبرون آمد و شد مي كرد، مي گويد كه از آن بندر سابقا براي ماهيگيري استفاده مي شد و وقتي شاه عباس شروع به ساختن آن كرد، از اينكه پرتغالي ها آن شهر را براي صيد ميگو مناسب مي دانستند، خنده اش گرفت. ريشه كلمه ظاهرا چنين است: از قرن دهم تا اوايل قرن چهاردهم، شهر هرمز كه در آن وقت در دهانه خيلي كوچكي در نزديكي شهر ميناب در چهل و هفت ميلي شرق بندرعباس قرار داشت، انبار كالاهاي شرقي بود. در سال 1300 اعراب غارتگر به اندازه اي به آن شهر حمله بردند كه پادشاه هرمز با تمام اتباعش آن محل را ترك كرد و به جزيره كوچ جرون (به فتح يا كسر جيم)، كه در چهار ميلي جنوب خاك ايران و چهل ميلي غرب ميناب قرار دارد، رفت. لنگرگاه خوبي در قسمت شمالي جزيره كه جاي مناسبي بود ساخته شد و به زودي آن شهر ترقي كرد. اين شهر را هرمز نو ناميدند ولي كلمه نو متدرجا از بين رفت و شهر جزيره از آن به بعد به نام هرمز معروف شد. عجب آنكه نام جرون كه تا آن وقت به آن جزيره اطلاق مي شد، اخيرا به شهر كوچك يا دهكده سرو يا شهرو واقع در ده ميلي شمال غربي هرمز در خاك ايران داده شده است. گمرو يا گمرون و ساير نام هاي نظير آن وجه تسميه غلطي از جرون است.
     بسياري از منازلي كه در گمرون، بعد از ترك هرمز برپا شد از مصالحي كه از خانه هاي مخروبه آن جزيره به دست آمده بود ساخته شد.
     از لحاظ تجاري، گمبرون چند مزيت بر جاسك داشت. اولابراي لنگر انداختن كشتي مناسب تر و به شيراز و اصفهان بسيار نزديك تر بود. گذشته از اين، راه هاي كارواني كه آن شهرها را به گمبرون مربوط مي ساخت، كمتر از راه طويل جاسك در معرض حملات عشاير غارتگر بود. كاروان ها معمولادر بيش از يك ماه مسافت بين گمبرون و اصفهان را طي مي كردند ولي چاپارهايي كه بار زياد نداشتند مي توانستند آن مسافت را در ده روز بپيمايند. راه كاروان رو ديگري گمبرون را به كرمان مربوط مي ساخت و از اين طريق بود كه انگليسي ها و بعدا هلندي ها، موي بز كرماني را به دست مي آوردند.
     به اين ترتيب، گمبرون مزاياي مسلمي داشت ولي اروپايي هايي كه به آن شهر رفت و آمد مي كردند، يا در آنجا مقيم بودند، مطالب اغراق آميزي را كه كاناك درباره آن نوشته بود باور نمي كردند. اشكال مهم آن شهر هواي ناسازگار و ناسالم تابستان آن ناحيه بود (از طرف ديگر هواي آن در زمستان مطبوع و سازگار بود). اشكال ديگر بدي آب شهر بود (به استثناي آبي كه از دهكده عسين واقع در شمال غربي شه و در مجاورت تپه هاي كوه گنو به دست مي آمد). در نتيجه آشاميدن آب بد شهر ساكنان آن مبتلابه كرم هاي پيوك مي شدند. دوبروين مي نويسد: «اين كرم ها در بازوان و پاهاي اشخاص فرو مي رود و اگر در هنگام بيرون آوردن آنها مقداري از آنها در گوشت باقي بماند، براي آن اشخاص زيان هايي دارد.» بسياري از اروپايي هايي كه در قرن هاي هفدهم و هجدهم در اين شهر ساكن بودند، يا به آنجا رفت و آمد مي كردند، از اوضاع آن شكايت داشتند و در اينجا لزومي ندارد كه تمام آنچه را نوشته اند نقل كنيم. محض مثال كافي است چند نمونه ذكر كنيم.
     جان نيوهف، كه در سال 1662 در گمبرون بود، مي نويسد:
     «كشتي هايي كه مجبورند در تابستان در اينجا بمانند بايستي با بادبان پوشيده شوند وگرنه تخته ها شكاف برداشته و قيرها به جوش مي آيند. به طوري كه كسي جرات نمي كند با پاي برهنه روي عرشه كشتي راه برود. كساني كه جرات مي كنند در هواي گرم در گمبرون بمانند معمولابه بيماري بدي دچار مي شوند كه اگر آنها را نكشد لااقل به ندرت بدن آنها را ترك مي كند و آثاري به جا مي گذارد كه آنها را به قبر مي كشاند.»
     شاردن كه چند سال بعد در گمبرون بود، راجع به آب و هواي مهلك آن مي نويسد:
     «فكر نمي كنم در دنيا هوايي ناسالم تر و بدتر از هوايي كه در آنجا استنشاق مي شود بتوان پيدا كرد، (مخصوصا از اواخر آوريل تا پايان سپتامبر). بايد گفت آب و هواي آن مخصوصا براي خارجي ها مهلك است و نمي توانند مدت مديدي در آن شهر اقامت كنند و لااقل از هر ده نفر نه نفر در ظرف ده سال مي ميرد و اين حسابي است كه معمولامي كنند.»
     دكتر جان فراير، كه در همان ايام از گمبرون ديدن كرده، مي نويسد كه ملوان هاي انگليسي كه به آن بندر مي آمدند، از گرماي شديد آن شكايت داشتند و از راه تمسخر مي گفتند كه ميان گمبرون و دوزخ فاصله كوتاهي بيش نيست. دوبروين كه در پاييز 1705 مبتلابه تب شديدي در گمبرون شد به تعداد زياد متوفيات در آن شهر اشاره مي كند و بعد از آنكه مرضي را كه در نتيجه كرم هاي پيوك ايجاد مي شود شرح مي دهد، مي نويسد:
     «براي تنبيه بدكاران مجازاتي بدتر از مجبور كردن آنها به زيستن در اين شهر نيست. اكثر اوقات اشخاص شايسته و معروفي كه به قصد جمع ثروت به آنجا مي آيند، قبل از آنكه به آرزوي خود برسند به چنگ مرگ گرفتار مي شوند.»
     الكساندر هميلتن هم عقايد مشابهي اظهار مي دارد و مي گويد: «گمبرون محل بدي است و فاقد احتياجات بشري- به استثناي ماهي و گوشت گوسفند- است. با وجود اين، سال ها به علت تجارت پرجمعيت بوده و جيب بازرگانان تهي دست را پركرده است.»
    
    
ادامه دارد...
 


  همچنين در اين باره بخوانيد:
  ايران و كمپاني هند شرقي/ كدخداپسند، مورد پسند هلندي ها (بخش پاياني ) 
  ايران و کمپاني هند شرقي- 4 و 5 


 
  رويدادها
  مقالات
  گفتگو
  دنياي نشر
  گزارش
  نقد و نظر
  قوانين و مقررات
    کليه حقوق متعلق به سايت اطلاع رساني فرش ايران است
نقل مطالب به هر شکل تنها با ذکر عنوان و نشاني سايت مجاز است
CARPETOUR.COM   2000-2009 All Rights Reserved.